حال قشنگ خودتو قدر بدون ؛ وقتی می نویسی عاشقانه؛ وقتی می نوازی عاشقانه؛ وقتی در نسیم نشسته ای و به افق خیره ای عاشقانه….

وقتی فارغ از اینکه چه کاره ای و در کدام مسئولیت؛ می توانی خلوت کنی.. از خودت بی زار نباشی؛ نه نگران حرامی باشی که در مال و جانت رخنه کرده و کی و کجا بیرون می زنه و نه آشفته ی دروغی که چگونه بر ملا بشه…

به صفحه ی تاریخ نگاه کن؛ همچون کناره های ساحل است؛ کودکانی که کاخ های شنی ساختند؛ امواج نیستشان کرده و اما همیشه بناهای استوار ماندند؛ حتی تایتانیک غرق شده نیز خاطره آفرید و فرهنگ ساز شد. با کم و فزون می شود سر کرد؛ اما بی سر نمی توان سر کرد؛ سری که عشق و هنر و علم و قلم زنده اش می کند.

#بر_تارک_اندیشه-باید-نشست-؛-صندلی ها_می پوسند_و-عاشقانند_که_ماندگارند.

بر این صفحه ی تاریخ که صحنه ی هنرمندی ماست؛ هریک فرمانروا و پادشاه سرزمیین خویشتنیم؛ هریک قضاوت خواهیم شد به خط کش انسانیت به شرافت و عدالت…

در این روزگار عجیب که دروغ این مظهر زشتی ها؛ از زبان مو سپید کرده ها بیرون می زند؛ تو معلم خودباش؛ می بخور منبر بسوزان؛ مردم آزاری نکن… عاشقانه ها را باید قدر دانست؛ خانه ی ویرانه با سنگ ساخته می شود اما دل سنگ “آباد” نمی شود.. راحت باش ‘ به چشم ها نگاه کن؛ دل صادق از برق نگاه عشاق پیداست.

این چرخه ی دوار ؛ خیلی ها رو دور زده است؛ مواظب که خویشتن خویش را دور نزنی؛ تو انسان باش… انسان ها پیدایت می کنند؛ گرگان زر و زور و تزویر در عطش قدرت چنان خسته و فتاده خواهند شد که روزگاری تو را آرزو می کنند؛ بخاطر حالت و راحتی خیالت.. همه چیز بگذرد… همه چیز….

بخوان؛ بنویس و عاشق باش؛ بی تکلف؛ بی تملق؛ صاف و روان؛ هنرت را عاشقان خریدارند…اکسیر عشق؛ آتش دل؛ تکان خواهد داد؛ آدم ها را…

دل سنگ نیز به تیشه ی توبه خواهد شکست؛ مست انسانیت خویش باش و بی توجه به تایید و تکفیرها… به افق خیره باش که خورشید سر بر خواهد آورد و تلالوی تابناکش چشمانت را خواهد نواخت….

نه به عوام فریبی