تمام دارایی یک خانواده در روستای شالی شل + عکس

گزارشی از همکار ساعی و توانا خانم شیرین مرادی 

اینجا روستای شالی‌شل است، روستایی در ۴۵ کیلومتری شهر دیواندره، روستایی با طبیعتی بسیار زیبا و دلنشین، که مناظر زیبایش چشم هر بیننده را به تحسین خالق آن وا می‌دارد.

مسیر دسترسی به خانه‌اش سخت و صعب‌العبور است از این رو باید پیاده بروم.

بیش از آنکه خانه باشد، شبیه دخمه‌ای قدیمی است با دیوارهای ترک خورده، پنجره‌ای کوچک چوبی و دری که برای ورود به اتاق باید سرت را خم ‌کنی، اینها تمام نمای بیرونی اتاق را تشکیل می‌دهد.

برای رفتن به درون اتاق دو دل بودم، بی‌خیالِ ترس و تاریکی و خاکی شدن رخت و لباس‌هایم شده، وارد می‌شوم، بوی نم و دود چراغ نفتی کهنه‌ای که در گوشه اتاق روشن بود هوا را سنگین کرده و نفس کشیدن را برایم لحظه به لحظه دشوارتر می‌کرد…

پیرمردی با لباس‌های کهنه و مندرسش که انگار سال‌های سال رنگ آب را ندیده است در میان آن رختخواب کهنه و کثیف، تن رنجور و بیمارش را ضعیف و رنجورتر نشان می‌داد…

نمدی کهنه، روفرشی، میز و کمدهای شکسته و چند پشتی رنگ و رو رفته تمام سرمایه‌ یک خانواده سه نفره در یک چهار دیواری تاریک و نمور بود…

دیوارها و سقف سیاه اتاق به شب لبخند می‌زد و سقف خانه تمام بار خود را بر روی چهار ستون که بخشی از فضا را در خود محصور کرده‌ است، انداخته و ترس فروریختن هر لحظه آن انسان را به فکر فرو می‌برد..

عنکبوت‌ها بر روی سقف چوبی که تنها روزنه نورش هواکش کوچکی است که به خاطر جلوگیری از ورود سرما با نایلون پوشیده شده است، مشغول تار بستن بودند تا تاریکی این فضای غم آلوده و پررنج کاک لطف‌الله و همسرش آینه خانم را بیشتر و بیشتر کنند..

دستم را روی دیوار کاه‌گلی می‌کشم و حفره‌های روی دیوار را لمس می‌کنم! ترک دیوارهای داخلی اتاق با تار عنکبوت‌ها پوشیده شده بود و گرد و غبار روی تارها نشان می‌دهد مدت‌هاست این حشرات موزی هم از اینجا کوچ کرده و تمایلی به ماندن در این فضای محصور نداشته‌اند…

گرد و غبار از در و دیوار اتاق می‌بارد، برای لحظه‌ای دیدن این همه بدبختی به صورت یکجا در این خانه حضور میزبان را از یادم می‌برد…

تنها وسایل گرمایشی آنها چراغی نفتی رنگ و رو رفته‌ای است که در گوشه اتاق به زردی و البته با کمی دود در حال سوختن است.

آینه خانم روی همین چراغ پخت و پز می‌کند و می‌گوید؛ “اگر احتیاج به حمام باشد روی همین چراغ آب گرم می‌کنیم و در همین اتاق هم شستشو می‌کنیم”.

آینه خانم به رسم مهمان‌نوازی دستانم را به مهربانی می‌فشارد و مرا به نشستن دعوت می‌کند، بعد از احوال‌پرسی کوتاهی با پیرمرد و همسرش، در گوشه‌ای نزدیک‌ترین جا به درب ورودی می‌نشینم…

زبانم از بیان حتی کلامی قاصر می‌شود و تمام سوالات در ذهنم به یکباره پرمی‌کشد، نمی‌دانم از کجا شروع کنم، چشم‌هایشان به لبانم خیره مانده و من ناتوان از بیان حتی یک کلمه…

انگار سال‌های سال است که کسی به این سرای بی‌کسی آنها سری نکشیده، پیرمرد بیچاره با نگاهی که ترس و تردید را به خوبی می‌توانی از آن بخوانی به چشمانم خیره شده است.

تلاقی چشمانش در چشمانم کافی بود تا عمق رنج‌ سال‌های سال زندگی‌اش در این شرایط را حس کنم و از ته قلب برای او و روزهای از دست رفته‌اش ناآرام شوم.

از غم‌ها و دردهای سال‌های دراز میخکوب شدنش بر بستر مریضی که می‌پرسم؟

اشک در چشمان حلقه می‌بندد، لب به سخن می‌گشاید، اما قبل از بیان هر کلامی سیل اشک امان از کفش می‌برد و از بین چروک‌های صورتش بر روی لباسش جریان پیدا می‌کند.

دستانش را به سختی به سمت صورتش می‌برد و در حالی که به سختی کلمات را در کنار هم می‌چیند تن ضعیف صدایش در گوش‌هایم می‌پیچید و می‌گوید: بیش از پنج سال است شب‌ها و روزهای سخت زندگیم را در این اتاق نمور و تاریک به هم گره می‌زنم و این تکرار باز هم ادامه دارد..

سکوت لحظاتی در بینمان سایه می‌اندازد، آینه خانم و پسرش هم بی‌هیچ عکس‌العملی، اشک می‌ریزند…

سنگینی فضای اتاق در زیر بار سنگینی غم‌های آنها، برایم سنگین‌تر می‌شود، پیرمرد بیچاره خود را بیشتر و بیشتر در بین رختخواب جمع می‌کند، دلم برای این همه غربت و رنج و سختی که بر اندام نحیف و رنجورش سنگینی می‌کند ریش می‌شود..

آینه خانم نیز حال و روزی بهتر از شوهرش ندارد، پیری، غم خودکشی فرزند، افسردگی فرزند دیگر و رنج سال‌ها زندگی تلخ همسر در رختخواب آن هم با این شرایط سخت و اتاق نمور، آنقدر بر شانه‌هایش فشار آورده است که کاملا از کمر تا شده است…

از آینه خانم می‌پرسم، چند سال است که با این شرایط زندگی می‌کنید؟ اشک از آسمان چشمانش به زمین می‌غلتد و می‌گوید: هی خانم زندگی!؟

آخر به این شرایط مگر می‌شود زندگی گفت، با این پیرمرد مریض که بیش از ۵ سال است رنگ آسمان خدا را ندیده و تمام روزها و شب‌هایش را در این اتاق به یکدیگر پیوند می‌زند و یا با این پسر مریض که تنها مونس شب‌های تار من و پدر شده و حتی قادر به اداره زندگی خود نیست…

کاش هر سه می‌مردیم و خلاص می‌شدیم، اما انگار مرگ هم با ما سر ناسازگاری دارد و به زندگی در این شرایط محکوم هستیم…

کاش کسانی پیدا می‌شدند و ما را از این همه بدبختی نجات می‌دادند و حداقل سرپناهی که بشود نام آن را خانه گذاشت در اختیار من و شوهر و پسر مریضم می‌گذاشتند تا بتوانیم در آن زندگی کنیم..

شوهر بیچاره‌ام بیش از پنج سال است با همین شرایط سختی که می‌بینید اسیر این رختخواب شده است و شرایط نگهداری از او با وجود اینکه خود مریضم، برایم سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود…

با هزار بدبختی تر و خشکش می‌کنم، ولی خوب، شوهرم است نمی‌شود که به امان خدا رهایش کنم..

سکوت تنها کلمات رد و بدل شده میان آقا لطف‌الله و آینه خانم می‌شود و من خیره به هر دوی آنها از این همه غم که بر سینه‌هایشان سنگینی می‌کند، در دل اشک می‌ریزم.

انگار پیرمرد بیچاره هم از این همه رنج و سختی که همسر پیرش در زیر بار آن طاقت و تاب از دست داده است، در دل اشک می‌ریزد….

نخواستم جو سنگین سکوت حاکم بر اتاق بیش از این ما را محصور خود کند، این بود که پرسیدم، همین پسر را دارید؟

پیرمرد به حرف می‌آید، اما صدای ضعیف و کلمات بریده بریده‌اش مانع از درک سخنانش به درستی برایم می‌شود..

کمی به جلو جا به جا می‌شوم، آینه خانم که متوجه می‌شود رشته کلام را از دست همسرش می‌گیرد و می‌گوید: خداوند چهار پسر به ما داده است که یکی از آنها به دلیل بدبختی و مشکلات خودکشی کرد و مرد.

یکی از پسرهایم کارگر ساده‌ است که در شهر تکاب زندگی می‌کند و به دلیل زندگی سخت خود حتی وقت سرزدن به ما را ندارد…

فرزند دیگرم در همین روستا با زن و فرزندانش زندگی می‌کند ولی او هم حتی حاضر نیست در این شرایط سخت و زندگی تلخ پدر و مادرش مرهمی بر دردهایمان باشد…

این پسرمان هم که بدبخت خودش نیاز به مراقبت دارد..

پسر این مادر رنج کشیده که به یک پیرمرد ۶۰ تا ۷۰ ساله و مجنون به چشم می‌خورد در گوشه اتاق کز کرده و به حرف‌هایی که بین من و مادرش رد و بدل می‌شود گوش می‌دهد.

از آینه خانم می‌پرسم از کودکی مشکل اعصاب داشته است؟ می‌گوید: تا سوم راهنمایی درس خواند و راهی خدمت سربازی شد…

این را که می‌گوید،‌ پسرش سراسیمه در بین سخنان مادر می‌پرد و می‌گوید: من مریضی افسردگی دارم، در سربازی در آسایشگاه بودم که یک مار به سمتم آمد و ترس از مار موجب مریضی افسردگی من شد و بعد از سربازی روز به روز بدتر شدم..

می‌گویم توان کار کردن داری؟ می‌گوید: دوست دارم کار کنم اما با این شرایط که دارم در روستا کسی به من کار نمی‌دهد. آخر راستش را که بخواهید قادر به انجام هر کاری نیستم و به محض اینکه کمی خسته می‌شوم سرم به شدت درد می‌کند و چشمانم سیاهی می‌رود…

کاش حداقل من سالم بودم و می‌توانستم عصایی برای بدن مریض پدر و مادر رنجورم باشم ولی افسوس که سرنوشت من هم تلخ و سیاه‌تر از زندگی آنان است.

مادر که از این همه غمی که بر سینه فرزند تلنبار شده اشک می‌ریزید، دستان پینه بسته‌اش را به سمت اشک‌های لگام گسیخته که بی‌اختیار بر صورتش سرازیر می‌شد می‌برد تا از دید حاضران پنهان سازد ولی تلاشش بی‌فایده بود..

لیوان رنگ و رو رفته‌ای در گوشه اتاق نظرم را به خود جلب می‌کند از پسر می‌خواهم جرعه‌ای آب به مادر دهد…

بیچاره هاج و واج نگاهم می‌کند دستش را به سمت لیوان دراز می‌کند و به مادر می‌دهد، آینه خانم چند قطره آب می‌نوشد و با صدای مرتعش و لرزان می‌گوید: کاش می‌شد از این همه بدبختی نجات پیدا می‌کردیم و تنها فکرمان درمان درد بود.

از آینه خانم می‌پرسم، پسرت دارو مصرف می‌کند؟ بی‌آنکه به سخنان مادر توجه کند. در میان حرف‌های مادر می‌پرد و در حالی که سراسیمه دستانش را به سمت کیسه جای برنج روی طاقچه دراز می‌کند و می‌گوید داروهایم را بیاورم؟

می‌گویم: نیازی نیست.

می‌پرسم: تحت پوشش نهادهای حمایتی نیستید؟

آینه خانم می‌گوید: پسرم حدود ۱۵ سال است زیرپوشش حمایت بهزیستی قرار دارد ولی من و همسرم دو ماه است که به کمک شورا و دهیار روستا زیرپوشش کمیته امداد قرار گرفته‌ایم.

به جز این، منبع درآمدی دیگری ندارید؟ زمین کشاورزی کوچکی داریم که به دلیل اینکه هیچکدام قادر به اداره کردن آن نبودیم الان هم نزدیک به دو سال است پسرم آن را از ما گرفته است.

می‌گوید: دو هفته پیش به حدی مریض بودم که یکی از همسایه‌ها برای درمان مرا به بیمارستان امام خمینی(ره) دیواندره انتقال داد، یک هفته بستری بودم، ولی پسرم حتی حاضر به پرداخت ۱۰۰ هزار تومان هزینه بیمارستان نشد و یکی از همسایه‌ها هزینه را پرداخت کرد و بعد از پرداخت ماهیانه امداد و بهزیستی آن پول را پس دادیم..

با این شرایط آیا واقعا می‌توانم از این فرزند انتظار یاری و کمک داشته باشیم!؟

می‌پرسم مردم روستا و یا مسئولان از لحاظ مالی کمکی به شما کرده‌اند؟

می‌گوید دو سه ماه پیش بود که یکی از نمایندگان مردم سنندج، کامیاران و دیواندره برای بازدید به این روستا آمده بود، در مسجد روستا به دیدارش رفتم و خواستار مساعدت برای ساخت مسکن شدم.

قول کمک ۶ میلیون تومان را با حمایت و مداخله شوراها و دهیار روستا گرفتم ولی با گذشت این چند ماه هنوز پولی به ما پرداخت نشده است.

هر سه یک صدا می‌شوند و می‌گویند: داشتن یک سرپناه که به راحتی بتوانیم در آن زندگی کنیم تنها خواسته ما از مسئولان و خیرین است نه وعده!

پسرش هم بعد از گلایه بسیار از وضعیت سخت زندگی در زمستان و برف سنگینی که با این وضعیت مجبور است از روی پشت بام خانه به دلیل بیم از فروریختن پارو کند می‌گوید: خانم تو را خدا امیدی هست که از این همه بدبختی نجات پیدا کنیم؟

پیرمرد بیچاره با همسر و پسر مریضش را با کوله‌باری پر از غم و حسرت از اینکه در دنیایی با این همه پیشرفت و تکنولوژی باید با چنین شرایط سخت زندگی کنند به امید لطف مردمانی مهربان و خیر و حمایت دستگاه‌های حمایتی به امان خدا می‌سپارم و از روستا خارج می‌شوم..

‌اگر می‌خواهیم جاده مهربانی همیشه باز باشد باید کاری کرد، حتی به اندازه یک قطره باران، از کوچکی قطره خجالت نکشیم، چرا که قطره وقتی به دریا می‌پیوندد دریا می‌شود.

این خانواده نیازمند ترحم و دلسوزی نیستند، کمی درک می‌خواهند با یک مشت معرفت. معرفتی که شاید از چشمه دل همیشه جوشان از مهر و محبت تو هموطن نیکوکار جوشیدن گیرد و سقفی امن برای گذران باقی زندگی حیاتی آنان در این دنیای خاکی و توشه‌ای بزرگ برای قیامت تو…..

…………………………….

عکس از: خبات ملکی – فارس

 

شما هم نظر خود را در مورد این مطلب در قسمت نظرات بنویسد بعد از تائید مدیر منتشر خواهد شد

صفحه اینستاگرام بارانی نیوز
  • نظرات کاربران

    ۲۸ دیدگاه برای “تمام دارایی یک خانواده در روستای شالی شل + عکس”

    1. شهروند... گفت:

      واقعابایدتاسف بخوریم دراین عصرهمچنین کسانی راداشته باشیم آقایان نیکوکار وخیر کمک به این افراد از ساخت مدرسه ومسجد هم ضروری تراست.مسولین محترم حداقل امکانات را برایشان فراهم کنیدتاخداازتون راضی باشد.

    2. من وتو گفت:

      آقای فاتحی فرماندار دیواندره که خود اصالتا شالیشلی است تا این اندازه خبر دارد وای به داد دیگر اهالی محتاج شهرستان

    3. لیورپول گفت:

      واقعا هم برای خودمان وهم مسولین متاسفم .از اهالی شالی شل هم گله مند هستیم که زودتر اطلاع رسانی نکردن که شاید خیرین زودتر به کمک این خانواده میشتافتند. در ضمن نظر بالای (شهروند )که از مسولین تقاضای کمک کردن تقاضای بی جای هستش .من به جای کمک از مسولین از همشهری های خوبم تقاضا میکنم به این خانواده کمک کنید

    4. ريبوار گفت:

      با تشکر از مسئول محترم سایت و تشکر فراوان از این خواهر ارجمند که زحمت زیادی را متقبل شده اند و این گزارش زیبا را تهیه کرده اند اما متاسفانه در این مملکت تا مشکلی رسانه ای نشود هیچ کس برای حل آن قدمی بر نمی دارد من از نزدیک این خانواده محروم را میشناسم ، مواردی از این دست و از این بدتر هم وجود دارد که متاسفانه کوچکترین توجهی از طرف متولیان دولتی که وظیفه آنان رسیدگی به مشکل این عزیزان است نمی شود یا بهتر بگویم اصلا برنامه ای برای رفع این معضلات نیست چون در همان روستا خونه ای بر روی سر یک پیرزن بی کس و کار ویران شد که اگر لازم باشد عکس آن را هم خواهم گذاشت متاسفانه بسیاری از وسایل درب و داغانش زیر همان آوار ماند و حتی به مسئولین هم گفتیم اما نه تنها کمکی نکردند حتی سری هم به ایشان و منزل ویران شده اش نزدند و بعد از نا امید شدن از کمک مسئولین بالاخره در شهرستان دیواندره برایش منزلی اجاره کردیم و اکنون ۷ماه است که اینجا زندگی میکند و جالب اینجاست که تحت پوشش یکی از نهادهای حمایتی است اما متاسفانه خبری از سرکشی از این پیر زن بدبخت توسط مسئولین محترم نشده است لازم است بگویم که ریاست محترم این نهاد حمایتی خیلی انسان خوب و کاری و خوش برخوردی است اما متاسفانه ایشان هم دست و بالش بسته است ، به هر حال خواستم بگویم خانواده های بدتر از این وضعیت را سراغ دارم که عزت نفس هرگز به آنها اجازه نداده است که از هیچ کس یا هیچ نهادی کمکی درخواست کنند .

    5. غم خوار گفت:

      فقط میتوان خدا را شکر کرد و گریه و………………………..

    6. شهابی گفت:

      بابت انعکاس خبرهای جذاب ودیدنی سپاسگزارم

    7. اي هاوار گفت:

      واقعاً متأسفم که چنین افرادی ازقافله دوران حاضرعقب افتاده اند وکسی نیست بگویدبابامااینهمه سرمایه که داریم وهرروز برای آن برنامه ریزی می کنیم چرامقداری ازآن رادرراه خدا هزینه نکنیم آیازندگی این خانواده ازمدرسه ومسجد واجترنیست ؟ وآیاآقایان مسئول نمی توانند دست همت رابه روی چنین افراددراز وبه آنان مساعدت نمایند ؟ آیاهزینه چنین خانواری بیشتر ازدزدی شهرام جزایری وبابک زنجانی و م . ر رادربردارد ویاآقایان سرمایه دار ان بومی که هرروز سرمایه خودکه ………هزینه چنین افرادی رابکنیدویا حاجیان عزیزی که قبل ازرفتن وبعدازآمذن شام ونهارهای مچهزی رابرای خوردن به مردم که فقط بد انندشماحاجی هستی بیایید آنهارابرای هزینه ساخت آلونکی تازه ساخت برای این خانواده وشایدخانواده های دیگر هم درگوشه وکنارشهرمان وروستاداشته باشیم ولی ماآنهارانمی شناسیم هزینه کنیم بخدای متعال بنده یک نفربازنشسته هستم وحدود یک میلیون تومان حقوق دارم که بعدازکسر حقوق بابت اقساط وضمانت بانکی برای مردم ازحقوق کسر وشایدماهی ۳۰۰هزارتومان برایم بماند باخدای خودعهدمی بندم که ازاین تاریخ به بعد ماهی جندتومانی راپس انداز وبرای این خانواده هزینه نمایم بامیداینکه درآینده نزدیکی شاهد همت باشیم وخیلی زود آلونکی برای این خانواده تهیه شده باشدانشاء الله

    8. ایوب گفت:

      با سلام

      سعی می کنم از طریق جراید بازتاب بیشتری از این گزارش زیبا جهت جذب حمایت برای این عزیزان باشم.

    9. فلاحی گفت:

      از مدیرسایت وهچنین از خواهر مرادی بابت تهیه این خبر از این خانواده بزرگوارد واقعاً برای جامعه اسلام سخت است خداوند بی همتا در کلام نورانی خود به کرّات مؤمنین را به انفاق و کمک رسانی به فقرا و مستمندان سفارش فرموده است. از باب نمونه به یکی از آیات نورانی قرآن کریم در این زمینه اشاره می نمایم: خداوند مهربان در سوره ی مبارکه بقره در بیانی بسیار لطیف و زیبا می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا أنفقوا من طیبات ما کسبتم و مما اخرجنا لکم من الارض»۲ ؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، از بهترین چیزهایی که بدست آورده اید و از آنچه از زمین برایتان بیرون آورده ایم، انفاق نمایید.از مردم عزیز درخواست هرنوع کمک به خانواده محترم خالی از اجر نیست .

    10. همسایه بغل دستی و بی خبر؟؟؟؟ گفت:

      سلاو….. فقط اتوانم بش خوم متاسف بم ..بو ئه م روداوه ناخوشه ….. یانه ئه مه خومان ناتوانین یارمه تی ئم خانواده بین .. ماتلی دست به کارانین بزانین کی تصمیم بگرن.. ولا زور شرم آور …له ئه و کس خوشه ویست که ئم خبری داناوه سپاس م هیه ..حداقل جور شماره حساب کی ئو ازیزانه دا بنه با حداقل کمک بتوانن بکن……..

      • بارانی نیوز گفت:

        جهت کمک به این خانواده از همین طریق مشخصات و شماره تلفن خود را اعلام نمائید از طرف خانم مرادی تهیه کننده گزارش با شما تماس گرفته می شود – باتشکر سردبیر بارانی نیوز

    11. کردستان گفت:

      از همه خبرنگاران عزیز و مدیران سایتها که چنین گزارشهای را تهیه و انتشار می دهند ممنون هستم

    12. اخ اشه غلام پخش ی کاتو گفت:

      افرین بو شبکه سنه ومتاسفم بومردم شالی شل بو هاودردیان

    13. نوید گفت:

      مردم شالی شل مگر شماها مسلمان نیستن فکر کنن این خانواده خودتان است چرا به این وعز یک دقیقه خودتان جای این عزیزان بگزارن اصلاً تحمل می کنن خیر از خدا بترسن حضرت محمد (ص) لقمه دهان خود به مردم فقیر میداد

    14. unknown گفت:

      اگه کسی بخواد کمک کنه، چکار باید بکنه؟ متأسفانه فاصله هم زیاده دسترسی نداریم خودمون بریم.

      • بارانی نیوز گفت:

        سلام توضیح دادم از همین طریق شماره خود را ارسال کنید مسئول گزارش با شما تماس خواهد گرفت

    15. من گفت:

      خوب نماینده مجلسمون(آقای احسن علوی) اصالتا شالیشلیه… حتما اگه بفهمه بهشون کمک میکنه……..

    16. انو گفت:

      باسلام ازکسانی که این گزارش راتهیه کرده اند خیلی ممنون هستم ان شاالله روزی برسدکه فکرهایمان راتغییربدهیم وبه این چنین خانواده هایی کمک کنیم چونکه آنهانیز درثروت ودارایی ماشریک هستندشایدروزی این مشکل برای ماهم پیش بیاید.

    17. ریبواری کوردوستان گفت:

      مه نیش به نوبی خوم هاودردی دهکم بلام زور شرمسارم بو اوکه سیله که خویان به هاودردی مردم دزنان ولی هموی فشیه خوا لیان نگذره.

    18. دنگ گفت:

      واقعاازدیدن تصاویر این چنین درتعجبم که درکنار خانه یمان اتفاق افتاده ولی ما نفهمیدیم .امیدوارم همه آنهایی که چیزی را میبینند ومیدانند را به همه ملت بگویند تا همه با فقر مبارزه کنیم.

    19. سعدی بهرامی گفت:

      با سلام و تشکر از خانم مرادی جهت تهیه این گزارش و به حق لطف بزرگ ایشان در خصوص رسانه ای کردن شرایط زندگی سخت این خانواده حقیر .هرچند غم و اندوه و درد این خانواده را فقط خودشان متحمل می شوند و بس ،اما مردم این ولایت هم در قبال اینگونه مسایل بارها عکس العمل خوبی نشون دادن ولی متاسفانه خیلی دیر مردم خبردار شدن و این جای بسی تاسف است برای مردم شالیشل و واقعا درد آور.امیدوارم با کمک مالی همشهریان حداقل باری از دوش این خانواده برداشته شود.و باید قبول کنید که اگر ما یه ساعت جای این خانواده باشیم آیا واقعا میتوانیم زندگی کنیم.شماها در روز فقط سه وعده غذا ومیوه و هر آنچه دل نازنینتون بخواهد مصرف میکنید و چه بسا ناراضی از این همه نعمت .ولی این خانواده چی .آیا خبر دارید شای در طول سال هم حتی چشمشان به میوه هم نیوفتد.بنده هم آماده ام تا با دل و جان از هر لحاظ به این خانواده کمک کنم و خودم را هم شریک درد و غم این خانواده عزیز می دانم.با تشکر

    20. سامان تکابی گفت:

      دوستان عزیزم سلاااااااام
      واقعا ممنون بابت انعکاس این خبر من تمام موهای بدنم سیخ شدن وحاظرم که بهشون کمک کنم ولی نمیدونم چطور کمک کنم لطفا بگید

    21. رحمت اله محمدیان گفت:

      سلام من هر چی دارم را به آنها میدهم وپدرم مقداری زیادی پول وزمین برای آنها کنار گذاشته است من شالی شلی هستم مراجعه کنید

    22. صداقت گفت:

      با تشکر از شما خانم گزارشگر اما واقعیت چیز دیگری ست باید متاسف شدبرای برنامه ……… چرا واقعیت رو از خود اهلی روستا جویا نمی شوی حتی آقا فایق پسرش ساکن تکاب بیشتر تحقیق کنید و از مردم با فرهنگ و نوع دوست روستا هم طلب پوزش کنید

    23. دهیار گفت:

      با تشکر از زحمات تمامی عزیزانی که نظرات خود را منعکس نمودند. به اطلاع می رساند که با کمک خیرین استان خاصتا” اعضای شورای اسلامی، دهیاری و مردم روستای سراب قامیش و کمیته امداد امام خمینی شهرستان دیواندره یک واحد ساختمان ۸۰ متری برای آنها ساخته شد و درحال تحویل دادن به آن خانواده محترم است.

      • پدرام رحمانی گفت:

        سلام وقت بخیر من ساکن روستای شالیشل هستم ولی هیچوقت اون روستا زندگی نکردم الان این مطالبو خوندم واقعا گریه کردم از شما تشکر میکنم برای مطالب زیبایتان من واقعا نمیدونم چی بگم فقط اینو میگم که واسه خودم متاسفم

    24. سیدعطا امینی گفت:

      باتشکرازشما.مدیران.محترم.شورای.اسلامی.روستای.شالیشل

    25. صادق بیگ رضایی گفت:

      سلام دوستان من ساکن روستای پاپاله هستم دیشب که این موضوع خوندم خدایی گریه کردم خیلی دوست دارم به این خانواده کمک کنم واز خانم شیرین مرادی تشکر میکنم برای این تحقیق . و برای کسانی که خودشونو ثروت مند میدونن وکمک نمی کنند متائسفم

    پاسخی بگذارید

    تبلیغات خرید بک لینک با کیفیت فقط 30 هزار تومان
    عدالت خبر
    خانه به دوش
    کشاورزی
    ** وبسایت حقوقی عدالت
    ** خرید سرور استوک اچپی ** 오피스타 ** خرید سرور اچپی ** 오피스타 ** سند اجاره ای برای زندانی ** سرور HP
    *******