- بارانی خبر
- خبرنگار: هیوا محمدپور
- گروه خبری : اجتماعی, کردستان
- تاریخ انتشار : ۲۰ مرداد ۱۴۰۴, ۲۳:۱۸:۵۵
بازوانی که هالتر را زمین گذاشتند و فندک را بالا بردند
شعله فندک که بالا می آید، دود اتاق غلیظ تر می شود. روی دیوار، عکس مردی آویزان است با بازوانی ورزیده و بدنی شبیه قهرمان های پرورش اندام، مردی که حالا همان دست ها را برای چیز دیگری بالا می برد. او روزی هالتر بلند می کرد، امروز مواد می فروشد.
هنوز خط هایی که به دلیل متورم شدن عضلات بر روی بازوها و بدنش بوجود آمده اند خود نمایی می کنند، بسادگی می توان فهمید که سال ها با وزنه های آهنی مبارزه کرده، اما امروز دست هایش بیشتر از هالتر، فندک بلند می کنند. زیر پیراهن سفیدی بر تن دارد که تغییر رنگ داده و چرک مرده شده دقیقا مثل زندگی اش که از مدار خارج شده، بوی تلخ دود هوای خانه را سنگین کرده، ازش خواستم پنجره ای را باز کند اما انگار هوا سنگین تر از آن است که راهی به بیرون پیدا کند.
تشک، پتو و بالش کوچکی در گوشه ای پهن شده که انگار مدت هاست جمع نشده، هیچ چیز در این خانه در جای خودش قرار ندارد. لیوانی نیمه پر بر روی زمین مانده، رد سوختگی های کوچک اطراف جای که نشسته به وضوح مشخص است. اینجا خانه ای برای بازگشت های مکرر به دنیای ترد شدگی است.
کسی که امروز به مواد روی آورده و جدا از مصرف خودش توزیع کننده نیز هست، از عکس های روی دیوار خانه اش معلوم است که روزی به غیر از پروش اندام هایش به چیز دیگری فکر نمی کرد. چند بار ترک کرده اما هر بار که از کمپ یا زندان بیرون آمده، همان خانه و همان بیکاری منتظرش بوده است.
هم زمان که عکس های قدیمی اش را روی دیوار نگاه می کنم، خودش هم به همان قاب ها خیره می شود؛ به بازوان و اندامی برجسته، به لبخندی که دیگر نشانی از آن نیست. سکوت بین ما ادامه دار می شود. بعد رو به او می کنم و آرام می پرسم:
از کجا همه چیز تغییر کرد؟
نگاهش را از قاب ها می گیرد، نفس عمیقی می کشد و می گوید: «همه چیز کم کم خراب شد. وقتی از همسرم جدا شدم، تهران دیگه برام معنی نداشت. به کردستان برگشتم اوایل فکر می کردم یه مدت می مونم، جمع وجور می کنم دوباره می رم سر کار ولی کار پیدا نشد حوصله هم نداشتم.»
کمی مکث می کند. با ناخنش روی بدنه فندک خط می اندازد. «اولش فقط برای آروم شدن بود. می گفتم یکی دو بار مصرف می کنم، ذهنم خالی می شه. بعد شد هفته ای یه بار، بعد شد هر روز یه جایی چشم باز کردم دیدم دیگه بدون مواد نمی تونم».
به عکس ها اشاره می کند: «اون موقع ها برنامه داشتم، ساعت خواب داشتم، رژیم داشتم. الان فقط دنبال اینم که امروزم بگذره.»
ساخته شده با هوش مصنوعی که بسیار شبیه به مکان مدنظر در گزارش است
چطور از مصرف به فروش رسیدی؟
نگاهش را پایین می اندازد. چند ثانیه طول می کشد تا جواب بدهد. «مصرفم کم کم بیشتر شد برای خرد و خوراکم هم پولی نداشتم اینجا کاری هم برای انجام دادن نبود، دو راه بیشتر جلو پام نبود یا برم سراغ دزدی یا مواد بفروشم من دومی رو انتخاب کردم.» بعد از چند ثانیه سکوت و نگاه مستقیم به چشمانم این جمله را بیان کرد «من قاچاقچی نیست، فقط نمی خواستم دزد باشم.»
با لحنی آرام می خواهد از خود در برابر برچسب مواد فروش دفاع کند، می گوید اولین بار با ترس این کار را شروع کرده با مقدار کم، فقط برای اینکه هزینه مصرف خودش دربیاید و به این اشاره می کند که قاچاقچی و مافیای مواد مخدر نیست فقط یک خرده فروش است که اگر او انجام ندهد کس دیگری این کار را می کند.
«چند بار رفتم زندان، چند بار هم ترک کردم. ولی هر بار که اومدم بیرون، وضعیت برایم تغییری نکرد و دوباره برگشتم همون راه».
مرز باریک خانه و پاتوق
از در و همسایه ها شنیده بودم این خانه شبیه پاتوق شده، رفت وآمدها به آن زیاد است. در باز کردن این موضوع و نحوه مطرح کردن آن کمی تردید داشتم. از آنجایی که به سختی و چندین واسطه به این خانه راه پیدا کرده بودم نمی خواستم سریع همه چیز را به پایان برسانم من تازه دنبال مسائل اجتماعی و لایه های پنهان مواد فروشی و سن و سال مصرف کنندگان بودم آنهم نه به روایت آمارهای رسمی بلکه از زبان افرادی که در میدان دارند کار می کنند. به هر حال مطرح کردم طوری که نفهمد همسایه ها گفتند.
اول خواست انکار کند بعد با کمی جملات بریده بریده گفت: «پاتوق نه… من تنهایی مصرف می کنم. ولی آره، بعضیا میان چون تنها زندگی می کنم، جا هست. بعضیا جایی ندارن.»
در جواب اینکه سوال می کنم چه کسانی؟
می گوید: « از هر قشر و سن و سالی که فکرش رو بکنی حتی افرادی هستند اصلا به ظاهرشون نمیخوره که مصرف دارند یه مدت یه زن مطلقه با دو تا بچه ش اینجا بودن جایی نداشتن برن چند هفته موندن، خانواده م فهمیدن اعتراض کردن، گفتن اینجا داره خراب تر می شه رفتن… ولی خب، اونام کجا باید می رفتن؟»
پناهگاهی در دل تنهایی
می پرسم درباره زن مطلقه و بچه ها، نگاهش سنگین می شود و ادامه می دهد «اون ها… چند هفته اینجا بودن جایی نداشتن برن، بچه های او بزرگ بودن در مقطع راهنمایی درس را رها کرده بودند مواد مصرف نمی کرند حتی باشگاه می رفتند اما آینده ای نداشتند آنها نتیجه ازدواج ناموفقی بودند پدر آنها کارتن خواب شده بود و آنها را ترک کرده بود جایی برای زندگی نداشتن. مادر آنها نیز معتاد بود و هرچیزی که دستش می رسید مصرف می کرد »
می گوید « زنی که به این روز افتاده بود از زن های خوش بر و روی این شهر بود که یه زمانی هر کسی آرزوی همسری او را داشت. بعد از طلاق اول و ازدواج های ناموفق به مواد روی آورد کسی هم مسئولیت بچه هایش را قبول نکرد. زندگی اون هم به مانند همه ما کم کم به مرحله ای رسید که دیگر راه برگشت برایش غیر ممکن شد. می دونم غلط بود اما نتوانستم آنها را بی خانمان ببینم در مدتی که او اینجا بود هیچ کسی را راه ندادم وارد خانه ام شود، می خواستم همه چیز خوب باشه، اما زورم به چیزی نمی رسید.»
« داستان این زن شاید برای افرادی که زندگی عادی دارند هیجان انگیز باشد اما من چیزهایی را می بینم که بازگو کردنش هم برایم زجر آور است. افراد کم سن و سالی دنبال مواد هستند که برای گرفتن چند گرم مواد به دلیل اینکه پول ندارند گریه می کنند، دزدی می کنند حتی تن به سواستفاده جنسی می دهند. خیلی هاشون مکانی ندارند در حاشیه های شهر، در میان درختان، پارک ها و جاهای هم دسترس تر مواد مصرف می کنند.»
تنهایی بیشتر از هرچیزی آدم را می سوزاند
خانه کوچک و پر از دود، تنها بخشی از یک واقعیت بزرگ تر است. او تنها نیست؛ مردانی مثل او در حاشیه شهر، هر روز میان بیکاری و فقدان حمایت، در چرخه ای می چرخند که بیرون آمدن از آن فقط با اراده و امکانات واقعی ممکن است. نبود اشتغال، نبود حمایت بعد از ترک و خانه های رها شده، زمینه ای فراهم می کند که این روند دوباره تکرار شود.
تنهایی، همان چیزی است که بیشتر از فندک و مواد، زندگی آدم ها را می سوزاند. وقتی کسی نداشته باشد که صبح ها برایش بیدار شود، وقتی هیچ فرصت معناداری برای کار و رشد نباشد، امیدی هم برای فرار از این وضعیت وجود ندارد. این خانه ها، این مردان، این پاتوق های بی نام و نشان، نه فقط روایت یک فرد، بلکه روایت بخشی از جامعه اند که دیده نمی شوند.
چرخه ای بزرگ تر از یک خانه کوچک
این خانه، این پاتوق، این مرد، تنها یک نمونه است؛ هزاران نمونه دیگری هم هستند که هر روز میان بی کسی، بیکاری و فقدان حمایت می چرخند. به گفته مسئولان استان، حدود ۴۵ هزار معتاد در کردستان شناسایی شده اند و ۱۶ هزار نفر تحت درمان نگهدارنده اند. آماری که نشان می دهد اعتیاد، فقط داستان یک خانه نیست.
و اما … صدای بازی کودکان از کوچه می آید، صدایی زنده و بی خبر از اتاقی که چند قدم آن سوتر در دود فرو رفته است. او کنار همان عکس قدیمی می ایستد. بازوانی که روزی هالتر را بالا می بردند، حالا فندکی کوچک را نگه داشته اند. می گوید شاید اگر آن روز بعد از ترک، کاری برایش پیدا می شد، اگر جایی برای شروع دوباره داشت، مسیر زندگی اش این طور نمی شد. بعضی چرخه ها با اراده یک نفر نمی شکنند.
گزارش / هیوا محمدپور
شما هم نظر خود را در مورد این مطلب در قسمت نظرات بنویسد بعد از تائید مدیر منتشر خواهد شد
اخبار مرتبط
- شرکتهای کارور ابزار کلیدی بهینهسازی مصرف گاز هستند
- درمان هدفمند سرطان کبد با روش TACE در سنندج با موفقیت انجام شد
- علیرضا شهسواری در رأس اداره کل امور مجلس و لوایح بنیاد شهید قرار گرفت
- کاهش ۵ درصدی ترددهای بیناستانی در کردستان / ثبت رکورد بیشترین و کمترین ترافیک جادهای در دو محور استان
- تأکید بر توانمندسازی اقتصادی زنان روستایی در دیواندره؛ صندوقهای خرد، راهکاری فراتر از تأمین مالی

